تبليغاتX
و باید گفت باز از عشق

و باید گفت باز از عشق

عشق خوردن نان و پنیری است با تو در یک سفره

عشق وسعت جذر خورشید است

عشق پرواز بهار است در دست خزان

عشق جای خالی تو را می گوید

و هوای گرم نفست را ماوا دارد

جای خالی حضور و تمنای غبار.

عشق یعنی در دست شب چراغی را پنهان کنی

عشق یعنی دزدیدن ماه از برای تو

عشق یعنی گفتن از پروانه ها

قصه ی پروانه ها و شمع ها

عشق یعنی گفتگوی بین ما

عشق یعنی گفتن از ناگفته ها

با دلی گویا چنان سر گفتن

و میان دسته ای گل بودن

عشق یعنی چیدن گل بهر گل

و تمنای عبور باغبان

عشق یعنی بگو تا که رود

غصه از دلهای بی جان زمان

عشق یعنی دست در دست با هم بودن

شعر مرغ عشق از سر خواندن

عشق یعنی انتهای بی غمی

با تمام دوستداران دوستی

عشق یعنی آمدن سوی حضور

و گذشتن از پل کبر و غرور

عشق یعنی فهم راز و رمز شعر

گفتن شعری برای عاشقان

عشق یعنی آن نگاه غنچه ها

به دل غمدیده ی پروانه ها

آری اینهایند معنا های عشق!!!

+نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت10:43توسط لیدا | |

ای عشق دوران کودکی ام

دیوار های غم را بشکن

و رشد کن

و بر فراز آشیان پرندگان شکسته بال

قدم نه که آنان محتاج پرواز تواند

تا,

بیاموزند ترنم پرواز را

ای عشق دوران کودکی ام

نعره ی سکوت را بشکن

و با آرامش فریادت

بر فراز خانه های ان بی زبانان قدم نه

تا بیاموزند

بال زدن صدا را

گوش کن

بیاموز مرا

شادی پرواز و صدای قصه را

ای عشق دوران کودکی ام

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت20:16توسط لیدا | |

میان چشم رویاییت می بینم

 چگونه محو آن آهوی زیبایی

 و آن هم آرزوی من

 چه می شد جای آن بودم

 سوار اسب خوشبختی

 میان دشت بیداری

 همه رویای زیبا را

 برایت جور خواهم کرد

 دلم را بهر چشمانت

 همین سان نور خواهم کرد

 تو آسان بر من و با من

 نگاهی از ترنم دار

 که من اینسان شوم صامت

 برای نور چشمانت!

 

                                لیدا

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت15:51توسط لیدا | |

ماه را به غم نمی فروشم تا مشتی خورشید از آن من باشد چرا که روشنی

 شبان زندگی ماه است و چه زیباست و زیبا تر آنکه تو ماه زندگی ام باشی!!!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت15:18توسط لیدا | |

سلام می خوام از این به بعد شعرای خودمو هم تو وبلاگ بنویسم ازتون خواهش

میکنم صادقانه نظربدین ممنون!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت15:14توسط لیدا | |

 
 
قطره قطره اشک هایی که از آسمان ابری چشمانم می بارد و بر سرزمین سرد و خشک گونه هایم می نشیند حکایت از جان دادن عشقت در لا به لای گل های پژمرده احساس دارد.
و من دیگر اشک هایم را پاک نخواهم کرد بگذار ببارند شاید صدای باریدنشان خواب را از چشمان فرشتگان عشق برباید.
بگذار ببارند تا شاید تر بودن گونه هایم قلب سنگ شده ات را بلرزاند.
بگذار قطره قطره اشک هایم ببارند تا تو ببینی انعکاس تصویر قلبم را در زلالی شان تا احساس کنی حسم را در شفافیتشان
و بگذار ببارند لرزان و لغزان تاتو درک کنی لرزش دلم را هنگامی که دیگر باران عشقت
را بر گل های تشنه قلبم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت14:24توسط لیدا | |

من پری کوچک غمگینی را می شناسم


که در اقیانوسی مسکن دارد


و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد


آرام آرام پری کوچک غمگینی


شب از یک بوسه می میرد


و اینک هر سحر در قلب من نیلوفری نمناک می روید

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت14:23توسط لیدا | |

بچه ها یکی از دوستای من حالش خیلی بده تو رو خدا واسش دعا کنین

+نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت20:41توسط لیدا | |


تا حالا فکر کرديد فرق عشق بلبل و پروانه چيه ؟
بلبل وقتی عاشق گل ميشه داد ميزنه فرياد ميزنه که من عاشقم اما وقتی گل پژمرده شد ولش ميکنه و ميره سراغ يه گل ديگه .و اما پروانه ..... وقتی عاشق شمع ميشه اونقدر دورش ميچرخه اونقدر دور شمع ميچرخه تا ميسوزه و صداش هم در نمياد

+نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت14:20توسط لیدا | |

 
 
خنده دار است نه؟ من و ديوانگي؟ من و عشق؟!اولين
 
 برگ پاييز كه به زمين افتاد من ديوانه شدم.مي داني من به پاييز
 
حساسيت دارم و ضد حساسيتم تو هستي.

وقتي بودي سكوتت مرا رنج مي داد اما حالا نبودنت

حالا مي فهمم كه فقط حضورت برايم مهم بود .حضوري با تمام
 
وسعت سكوتت.
 
به من چه که امروز هوا ابريست يا آفتابي؟خورشيد از شرق طلوع
 
مي كند يا غرب؟استخوانهاي مچ دست چند تايندبه من چه ربطي
 
 دارد دل شاپرك گرفته پروانه ها بي قرار بهارند… دلها تشنه يك نگاه
 
خيسند...اصلا به من چه كه من كيم؟چيم؟چه مي كنم

من فقط به دنيا آمده ام كه تو را ببينم حسرتت را بخورم نداشتنت را
 
 گريه كنم بعدهم آرام بميرم.آرام آرام طوري كه صورت هيچ برگ گلي
 
 خراشيده نشود

هر وقت خودم را در آيينه نگاه مي كنم تو را مي بينم. اين كه چيزي
 
 نيست هر شب خوابت را مي بينم كه تو من شده اي من تو ميشوم
 
 بعد يكي ميشويم آخر گيج ميشوم نمي دانم تو مني يا من توام؟!

ديشب دوباره خوابت را ديدم همان نگاه ،همان بوي ياس ،همان
 
دودوي ستاره مانندت را كبوتر شدي آمدم بگيرمت پريدي و رفتي روي
 
ماه نشستي.آنقدر گريه كردم كه همه شقايقها از غصه من پر پر
 
شدند باور كن اگر ميدانستي چقدر دوستت دارم از گرماي عشقم
 
آب مي شدي و من اين را نمي خواستم.گذاشتم تو بروي و من
 
بسوزم.چون شعله منم نه تو،عشق تويي و من عاشق.
 
 پس گذاشتم تا بروي .

خيلي بي انصافي خيلي. وقتي خواستي بروي حتي يك برگ
 
گل ياس يا يك قطره باران يا حتي صداي سنجاقك برايم نگذاشتي
 
بدون هيچ رفتي .

بدون هيچ صدا مثل هميشه سربزير و آرام رفتي براي هميشه.

اگر همه پروانه ها تو را ببخشند من نمي بخشمت مي داني چرا؟

چون آنوقت تو بر مي گردي و طلب بخشش مي كني

و من صميمانه ترين لبخندها را نثارت مي كنم با شكوه ترين محبتها
 
 را به پايت مي ريزم
 
 مي دانم همه اينها خيال است خيالي كال كه وقت رسيدنش زماني 
 
مي خواهد به قطره قطره چكيدن من.

وقتي كه اولين قطره باران بر قلبم باريد و زيباترين گل سرخ در
 
ديدگانم روييد: قسم خوردم كه هر فصل پاييز رو به قبله چشمانت
 
نماز بخوانم و با ياد تو پر بگيرم تا اوج
 
 قسم خوردم با ياد تو بميرم

با صداي باران دوباره چشمهايم باراني مي شود چه كنم كه تو بوي
 
باران مي دهي!
 
 

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت23:31توسط لیدا | |

تا كي بايد اشك بريزم به پاي تنديسي كه نام تو بر آن است.
 
ديگر زنده نيستم بدون بغض
 
تو راز اين دل بستن كور را به كسي نگو
 
مي دانم همه مي دانند!
 
رد پاي شيدايي بر جاده قلبم به چشم مي خورد
 
بوي عطر بهار نارنج كه در كوچه مي پيچد
 
ترانه نياز را گل هاي سرخ زمزمه مي كنند
 
بهار كه مي آيد بوي آغوش تو در فضا مي پيچد
 
اقاقي ها بي تاب مي شوند هشتي از التهاب نفس هاي من و تو خاليست
 
بيا دزدانه باز هم به هم چشم بدوزيم.كسي چه مي داند!؟
 
بيا برويم و انار از شاخه همسايه بچينيم كسي چه مي داند؟من بوده ام يا
 
 تو
 
باز مي رويم و پشت علف هاي هرز باغچه براي هم قصيده عشق مي
 
خوانيم
چرا نمي خواهي؟
 
چرا ديگر با من به مهماني نرگس ها نمي آيي؟
 
اينقدر به اين زمين لعنتي نچسب
 
دهانت بوي خاك مي گيرد!
 
چه مي شود شبي به دور از پچ پچ هاي مردم مرا باز
 
باران خطاب كني

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت23:15توسط لیدا | |





 
http://i10.tinypic.com/2uieir7.jpg


+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت23:11توسط لیدا | |

http://i10.tinypic.com/2jg7bkn.jpg





عشق تو قلب من هديه جاودانست

براي زنده بودن قشنگ ترين بهانست
 

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت23:9توسط لیدا | |

 کوه را با عشق کندن کار هر فرهاد نيست غيرت طوفان نمودن در رگ هر

باد نيست!

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت23:2توسط لیدا | |

http://i13.tinypic.com/29f8md3.jpg

و آنجا که تنهایی,مرا از وجود تو دور می کند تنها ندای عشقت مرا امیوار می سازد.

و صداقت رویایت عاشقانه ترین احساس دوران است.

دوستت دارم...!

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت22:43توسط لیدا | |

 
قطره قطره اشک هایی که از آسمان ابری چشمانم می بارد و بر سرزمین
 
 سرد و خشک گونه هایم می نشیند حکایت از جان دادن عشقت در لا به لای
 
 گل های پژمرده احساس دارد.
 
و من دیگر اشک هایم را پاک نخواهم کرد بگذار ببارند شاید صدای باریدنشان
 
 خواب را از چشمان فرشتگان عشق برباید.
 
بگذار ببارند تا شاید تر بودن گونه هایم قلب سنگ شده ات را بلرزاند.
 
بگذار قطره قطره اشک هایم ببارند تا تو ببینی انعکاس تصویر قلبم را در
 
 زلالی شان تا احساس کنی حسم را در شفافیتشان
 
و بگذار ببارند لرزان و لغزان تاتو درک کنی لرزش دلم را هنگامی که دیگر باران
 
 عشقت
 
را بر گل های تشنه قلبم نباراندی.

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت22:29توسط لیدا | |

 

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت22:26توسط لیدا | |

http://i16.tinypic.com/44b64vp.jpg

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت10:36توسط لیدا | |


 
به كوه گفتم عشق چيست ؟     لرزيد
 
 
به ابر گفتم عشق چيست ؟      باريد
 
به باد گفتم عشق چيست ؟      وزيد
 
به پروانه گفتم عشق چيست ؟    ناليد
 
به گل گفتم عشق چيست ؟    پرپرشد
 
به انسان گفتم عشق چيست؟
 
اشك از ديدگانش جاري شدوگفت؟
 
ديوانگيست
 

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت10:33توسط لیدا | |

: تاحالا دل تنگ کسي شدي؟ اصلا ميدوني دلتنگي چيه؟ اونم ازبدترين نوعش؟
 
 بزرگترين دلتنگي اينه که بدوني اوني که دوسش داري هيچوقت ماله تو نميشه. اينه
 
 که بدوني يه روزي ازکسي که دوسش داري بايد جدا بشي چه بخواي
 
چه نخواي
 
 

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت10:27توسط لیدا | |

می دانی در لحظه های ناب عاشقی چگونه لب هایم به انتظار عشق می ماند؟

در کدامین غروب زیبا به انتظار بنشینم؟

بازوان تنهایم تنها آغوش گرم تو را طلب دارند

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت10:11توسط لیدا | |


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت10:1توسط لیدا | |