تبليغاتX
و باید گفت باز از عشق

و باید گفت باز از عشق

وآشیان دلم را چه خوب معجزه بودی

 که همچو ابر بهاری ترنمش دادی به

 باران چشمانتو این غم نا فرجام را درون

 سینه ی تنگم جای دادی به رفتنت

ومن هنوز در جاده ی بی انتهای حسرت

 به دنبال رد پای تو می گردم

به دنبال عطر پاک نفسهایت و این جاده را پایانی بر من نیست!!

 

+نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت14:30توسط لیدا | |

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت19:23توسط لیدا | |

و چگونه بگویم که غمگسار توام چگونه خستگی شانه هایت را مرهمی باشم که خود

غمگینترین فرد جهانم.

سلام بچه ها این روزا اتفاقات بدی برام افتاده اتفاقات خیلی بد

که بدترینش از دست دادن کسی بود که من خیلی دوسش داشتم

اما مجبور شدم ترکش کنم امیدوارم بیاد و یه سری به این کلبهی کوچیکم بزنه و

ببینه که چقدر غمگینم

دلم براش خیلی تنگ شده خیلی...

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت16:22توسط لیدا | |