+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت18:56توسط لیدا |
|
+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت15:34توسط لیدا |
|
غنچه از خواب پرید و گلی تازه به دنیا آمد خار خندید و به گل گفت :سلام و جوابی نشنید خار رنجید ولی هیچ نگفت ساعتی چند گذشت گل چه زیبا شده بود دست بی رحمی آمد نزدیک گل سراسیمه زوحشت افسرد لیکن آن خار در آن دست خلید وگل از مرگ رهید صبح فردا که رسید خار با شبنمی از خواب پرید گل صمیمانه به خار گفت: سلام
+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت15:1توسط لیدا |
|
پیداست هنوز شقایق نشدی ... زندانی زندان دقایق نشدی ... وقتی که مرا از دل خود می رانی ... یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی ... زرد است که لبریز حقایق شده است ... تلخ است که با درد موافق شده است ... عاشق نشدی وگر نه می فهمیدی ... پاییز بهاریست که عاشق شده است!!!
زندگي كوتاهتر از آنست كه به خصومت بگذرد و قلبها گرامي تر از آنند كه بشكنند. فردا طلوع خواهد كرد حتي اگر نباشيم ! در بستر روزگار آنچه به دست می آيد با خنده پايدار نمي ماند و آنچه از دست ميرود با اشك جبران نميشود
+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت14:55توسط لیدا |
|