تبليغاتX
و باید گفت باز از عشق

و باید گفت باز از عشق

تمام شو

تمام شو

مرا به خود تمام کن

مرا هوس کن و ببر

مرا به عشق خانه زاد کن

دوباره حس عاشقی

دوباره لحظه ی درو

مرا به آسمان ببر

دوباره باز ماه شو

صدا کنم بخوان مرا

هوای گریه کن مرا

نثار کن نثار کن

جهان به پیش پای تو

جز ذره ای عبث نبود

قیام کن بیا ببار

قیام کن قیام کن...

                               لیدا

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت0:0توسط لیدا | |

جوانی بر سرِ کوچه است؛ دریاب این جوانی را             1             که شهری باز کی بینَد غریبِ کاروانی را؟

خمیده پشت از آن گشتند پیران جهان دیده                2             که اندر خاک می جویند ایام جوانی را

ز نقد و نسیه عالم، همین عمر این سرمایه                 3             حقش بگذار در طاعت؛ بیاموزش معانی را

چو میدانی که باید رفت، از این، هشیار دل تر شو         4             نباید برد چون مستان به غفلت، زندگانی را

به هرزه میدهی بر باد عمر نازنین کز وی                    5               به حاصل می توان کردن حیات جاودانی را

به زر نخریده ای جان را، از آن، قدرش نمیدانی             6              که هندو، قدر نشناسد متاعع رایگانی را

اگر تو، شادمان باشی، چه معزولی رسد غم را؟         7               وگر خود را کشی در غم، چه نقصان، شادمانی را؟

جوان! گر دلی داری، نوای عاشقی برکش                 8               سماع ارغوانی را، شراب ارغوانی را




+نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت12:23توسط لیدا | |

پرواز را به من آموختی و گذاردی تا بال بگشایم پروردگار مهربانم.

توفیقم دادی تا لب و دیده بر گناه ببندم تا نخورم و نیاشامم.

سپاس از ایهمه لطف بیکرانت سپاس از اینکه امید بخشیدی مرا به خوب بودن

ومهربان زیستن.

خداوندگار پر مهر من زبان از ستایش تو قاصر است و دل از محبت تو مملو.

پروردگارا دیدگانم را یاری بخش تا لطف هایت را بخوانم و دستانم را قوت ده تا

درخت مهر بنشانم.

خداوندا همگان را به شایسته ترین راهها رهنمون باش و مرا پیرو آنان قرار ده...

توفیق ده تا به عبادت بنده ات باشم

دعایم را بپذیر و مرا ببخش که به لطف تو امید بسته ام

 ای مهربانترین مهربانان!

+نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت23:54توسط لیدا | |

و سردی دستانم را گرمایی باش تا رهروان سنگ دل بر بینواییم نخندند...

و قلب نا امیدم را پرتوی از امید باش تا کبوتران بر بالهایم رشک ورزند...

و آشیانم باش همان آشیانی که در زیر سایبانش تن آزده ام را مرهمی باشد...

و روشنایی چشمانم باش تا خورشید را خیره کنم...

و صدایم باش تا فریاد شوم...

و آهم باش تا خرمن غم را شعله ور سازم...

و لبخندی باش بر تاریکی مهتاب...

و اشکی بر سپیدی شب...

و بال بگشا در آسمان عدالت...

و پروازم ده تا اوج مرارت...

و گیسوانم را به دست مهر پرور نور بسپار تا نسیم خدا را بیابم...

و بدانم از عشق...

و بفهمم که روزن پروانه از کجاست...

و آموزگارم باش...

و من آن سر سپرده ی عاشق را ترنمی باش

 از هوا از نور از رهایی غربت فریب سجن...

و دستان سرد و خواب آلودم را گرمایی باش...

+نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت23:56توسط لیدا | |

آی ای آوازه ی غمگین دورانها

ای سراب شبرو آرام صبرآلود

آه ای سرباز آرامیدنم  دنیا

من غبار آلود و خسته میروم زینجا

تا بیاساید دلم زان محو رویاها

تا بروبم خاک را زینجا

ای طراوتهای پنهانی

طعم لبهای پریشانی

میروم تا شادی مطلق

میروم من مملو از حاشا

روزی اما بی لباس چرک این دوران

باز میگردم

تا بنوشم باز

من دل سرشار شادی را

روزی اما ...

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت22:21توسط لیدا | |