تبليغاتX
و باید گفت باز از عشق

و باید گفت باز از عشق

منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا
  زین هر دو مانده نام چو سیمرغ و کیمیا
شد راستی خیانت و شد زیرکی سفه
  شد دوستی عداوت و شد مردمی جفا
گشته‌ست باژگونه همه رسمهای خلق
  زین عالم نبهره و گردون بی‌وفا
هر عاقلی به زاویه‌ای مانده ممتحن
  هر فاضلی به داهیه ای گشته مبتلا
آنکس که گوید از ره معنی کنون همی
  اندر میان خلق ممیز چو من کجا
دیوانه را همی نشناسد ز هوشیار
  بیگانه را همی بگزیند بر آشنا
با یکدگر کنند همی کبر هر گروه
  آگاه نه کز آن نتوان یافت کبریا

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت16:13توسط لیدا | |