تبليغاتX
و باید گفت باز از عشق -

و باید گفت باز از عشق

 

یک نفر هست که از پنجره‌ها
نرم و آهسته مرا می‌خواند
گرمی لهجه بارانی او
تا ابد توی دلم می‌ماند
یک نفر هست که در پرده شب
طرح لبخند سپیدش پیداست‌
مثل لحظات خوش کودکی‌ام‌
پر ز عطر نفس شب‌بوهاست‌
یک نفر هست که چون چلچله‌ها
روز و شب شیفته پرواز است
توی چشمش چمنی از احساس
توی دستش سبد آواز است
یک نفر هست که یادش هر روز
چون گلی توی دلم می‌روید
آسمان، باد، کبوتر، باران‌
قصه‌اش را به زمین می‌گوید
یک نفر هست که از راه دراز
باز پیوسته مرا می‌خواند!

 

 

 

 

--------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

 

 

 

 

دوستت دارم کمتر از خدا و بيشتر از خودم چون به خدا ايمان دارم و به تو احتياج!!


  


دستانم تشنه ي دستان توست شانه هايت تکيه گاه خستگي هايم با تو مي مانم


 بي آنکه دغدغه هاي فردا داشته باشم زيرا مي دانم فردا بيش از امروز دوستت خواهم داشت


 


 مي دانم روزي با تن خسته و خيس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهاي


 چشمم فرود مي آيي در ميان انبوه مژگانم ميزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم


 را براي هميشه مي بندم تا ديگر دوريت را حس نکنم


 


 چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ


 وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن


 اي کاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشکيباست


 


 شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد. بيدار باش من با سبدي


پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت مي کارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم


 


 عشق ور زيدن ضمانت تنها نشدن نيست


 


 من از طرز نگاه تو اميد مبهمي دارم، نگاهت را مگير از من...که با آن عالمي دارم!


 


 کاش زندگي شعر بود تا برايش يک دنيا شعر مي سرودم تا با آهنگش در خلوت


 بي کسي هايش هيچوقت تنها نماند کاش زندگي قصه بود تا برايش يک دريا


قصه مي گفتم تا همسفر با ماهيهاي آزاد هميشه اقيانوس خوشبختي را پيدا کند


 


 يادگارهاي سبز سالهاي بهار افشان تيک تيک لحظه هاي دور از تو و عبور


 غريبانه ترين چکاوک هاي عاشق... مسافر! انتقام غريبي است رفتنت!!


 


 براي ديدن من دلت را ديده کن ديدي که تنهايم؟!


 


 از عشق پرسیدم نام دیگر تو چیست؟ زبان سرخش را در آورد


 و گفت: "سر سبزی که بر باد می رود"!!!


 


 دیر گاهیست که تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم


من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آیینه ز من بی خبر است که اسیر


 شب یلدا شده ام من که بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ ها شده ام


 کاش چشمان مرا خاک کنید تا نبینم که چه تنها شده ام....


 


محبت ره به دل دادن صفای سینه میخواهد به یاد یکدگر بودن دلی بی کینه


میخواهد اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست وفا ان است که نامت را همیشه بر زبان دارم


وفا آن است که نامت را نهانی زیر لب دارم


 


 نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت، تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی


 


 دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است


 صدایم خیس و بارانی است نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است


 


عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!! عشق این است که یکی برای دیگری


چتر شود و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشد


 

+نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت9:43توسط لیدا | |