تبليغاتX
و باید گفت باز از عشق - ...

و باید گفت باز از عشق

و سردی دستانم را گرمایی باش تا رهروان سنگ دل بر بینواییم نخندند...

و قلب نا امیدم را پرتوی از امید باش تا کبوتران بر بالهایم رشک ورزند...

و آشیانم باش همان آشیانی که در زیر سایبانش تن آزده ام را مرهمی باشد...

و روشنایی چشمانم باش تا خورشید را خیره کنم...

و صدایم باش تا فریاد شوم...

و آهم باش تا خرمن غم را شعله ور سازم...

و لبخندی باش بر تاریکی مهتاب...

و اشکی بر سپیدی شب...

و بال بگشا در آسمان عدالت...

و پروازم ده تا اوج مرارت...

و گیسوانم را به دست مهر پرور نور بسپار تا نسیم خدا را بیابم...

و بدانم از عشق...

و بفهمم که روزن پروانه از کجاست...

و آموزگارم باش...

و من آن سر سپرده ی عاشق را ترنمی باش

 از هوا از نور از رهایی غربت فریب سجن...

و دستان سرد و خواب آلودم را گرمایی باش...

+نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت23:56توسط لیدا | |